محرک‌ها از زبان مارشال گلداسمیت (5) – سرنوشت در مقابل انتخاب

 

مارشال گلداسمیت از لحاظ فلسفی خود را یک بودایی می‌داند و هم در رویکرد کوچینگ و هم در آثار و سخنرانی‌هایش، همیشه ردی از پذیرش آن چه نمی‌شود تغییر داد و چیزهایی که روی آن کنترل داریم، به چشم می‌خورد. در این ویدیو، مارشال گلداسمیت به تقابل مفهوم سرنوشت در برابر انتخاب می‌پردازد.

برشی از کتاب محرک‌ها نوشته مارشال گلداسمیت

در بخشی از کتاب مارشال گلداسمیت خاطره‌ای را تعریف می‌کند که این مفهوم را به زیبایی می‌رساند:

مارشال گلداسمیت

این تنها عکس قاب شده در اتاق مطالعه من در خانه است. توسط یک عکاس اسوشیتد پرس در مالی، آفریقا در سال ١٩٨٤ گرفته شده است. من تازه فعالیت کوچینگم را آغاز می‌‌کردم و به‌شکل داوطلب با ریچارد شوبرت، مدیرعامل صلیب سرخ آمریکا کار می‌‌کردم.

 جنوب صحرای آفریقا خشکسالی عظیمی را پشت سر می‌‌گذاشت. صدها هزاران نفر با قحطی‌زدگی مواجه بودند. ریچارد از من خواست تا به هشت آمریکایی دیگر در یک مأموریت حقیقت‌‌یاب در مالی ملحق شوم. سفر ما یک هفته برنامه ویژه اخبار شبکه ان.بی.سی بود.

 این عکس، منِ سی‌وپنج ساله را نشان می‌دهد که در کنار یک نیروی صلیب سرخ در صحرای بزرگ زانو زده‌ام. در پشت او صفی از بچه‌های بین دو تا شانزده سال قرار دارد.

 منابع غذایی در مالی بی‌‌نهایت محدود بود، بنابراین صلیب سرخ اولویت‌‌بندی اعلام کرده بود. هر غذایی که موجود بود به بچه‌های بین دو تا شانزده ساله داده می‌‌شد با این پیش‌فرض رعب‌آور که بچه‌های زیر دوسال تقریباً قطعاً می‌‌مردند و بچه‌های بالای شانزده سال ممکن بود خودشان به‌‌تنهایی زنده بمانند.

 زنی که عضو صلیب سرخ بود، دور بازوی بچه‌ها را اندازه می‌‌گرفت تا تعیین کند، چه کسی غذا خورده و چه کسی نخورده. اگر بازوهایشان زیادی بزرگ بود “به قدر کافی گرسنه” نبودند و به آن‌ها غذا داده نمی‌‌شد. اگر بازوهایشان زیادی لاغر بود، آن‌ها نجات‌دادنی نبودند و باز هم غذایی به آن‌ها داده نمی‌‌شد. اگر بازویشان در بازه میانه بود، به آن‌ها سهم کوچکی از غذای موجود داده می‌‌شد.

 من باید یک شخصیت ضداجتماعی می‌‌داشتم تا این تجربه تکانم ندهد. اما هنگامی‌که به خانه و به زندگی “عادی” ام بازگشتم، شانس این وجود داشت که خاطره، هر چقدر هم سوزاننده، کم‌کم از قدرت بیفتد. منتها من این عکس را داشتم. 

این عکس محرک قدردانی است، انگار که خودِ سال ١٩٨٤ ام، منِ امروز را کوچ می‌‌کند. یک پیام ساده می‌‌فرستد:

 قدردان آنچه داری باش. مهم نیست که چه ناکامی و یا مصیبتی فرضی‌‌ داری، ناله و شکایت نکن، خشمگین نشو، به کس دیگری حمله‌ور نشو تا استحقاق خودت را نشان دهی. تو بهتر از این بچه‌های آفریقایی نیستی. سرنوشت وحشتناک آن‌ها، فجیعانه بدون اینکه شایسته آن باشند، می‌‌توانست از آن تو باشد. هیچ‌‌وقت این روز را فراموش نکن.

و هرگز نمی‌‌کنم. این عکس تقریباً هر روز به ذهن من می‌‌آید چرا که زندگی اشباع از “مصائب فرضی” است. به‌عنوان مثال، تا به‌‌حال مشاهده کرده‌‌اید که مردم در فرودگاه چطور به اعلان تأخیر پرواز واکنش نشان می‌‌دهند؟ این یکی از محرک‌های منفی دائمی زندگی است. مردم آشفته می‌‌شوند.  خشمگین می‌‌شوند و ترشرویی می‌‌کنند و خونسردی­شان را از دست می‌‌دهند، و اغلب هم در مقابل کارکنان بی‌‌گناه خط هوایی. من قبلاً یکی از این افراد بودم، شاید نه با نمایش خشم در انظار عموم، اما قطعاً کسی‌که احساس می‌‌کرد قربانی شده است. من این احساس را دوست نداشتم، چرا که بعد از کودکان قحطی‌زده مالی، می‌‌دانستم که حق قربانی بودن را به‌‌دست نیاورده‌ام. من این احساس بی‌‌حساب را به عکس مرتبط می‌‌کنم. اکنون برای سال‌ها، وقتی می‌‌شنوم که هواپیمایم تأخیر خواهد داشت، عکس را به‌‌یاد می‌‌آورم و این مانترا را تکرار می‌‌کنم “هرگز شکایت نکن که هواپیما دیر کرده است. آدم‌هایی در دنیا هستند که مشکلاتی دارند که نمی‌‌توانی تصورش را هم بکنی. تو یک انسان خوش‌شانسی.”

برای تهیه کتاب محرک ها می توانید از اینجا اقدام کنید.

پاسخی بگذارید